
زنی که من می شناختم چشمان درشت و زیبای سیاهی داشت. از اینها که محوشان می شوی. عاشقشان می شوی. دلت می خواهد نگاهشان کنی. شاید فکر کنی نگاهش می کردم, نه, من فقط گاهی اوقات غمش را دوست داشتم که عمیق بود. نگاهش می کردم و بی تفاوتی آغشته به قدرت و عصیانگری و طغیان را می دیدم. او زنی بود که من از او می ترسیدم. گاهی حتی دیوانه بود. دیوانه ای که همه جا یافت نمی شود. خودش هم این را می دانست. باعث شده بود ب...
ادامه مطلب
فرق است میان بودن و ماندن. چون تفاوت خواستن و توانستن. و یا چون رفتن و بردن؟ رفتن و گریز؟ رفتن و فرار؟ یک لحظه به من وقت بده کمی فکر کنم. خسته ام از این لغات زیبا و بزرگ. اینها که خودم هم نمی فهمم. اینها که تو مجبوری بدانی. ماندن؟ بودن؟ برای چه می دانی؟ یک لحظه به من وقت بده ساده حرف بزنم. واژه ها را دور بریزم. سفره ی دلم را باز کنم. قشنگ شوم, خوب شوم.همانی که همیشه باید می بودم.یک لحظه به تو فرصت می دهم. بخاطر من خودت باش تا من هم, من شوم. بس کنیم اینهمه را.من دیگر حوصله ی بازی ندارم. ...
ادامه مطلب
من را خیره نگاه می کند. آویزان است. میان زمین و آسمان.معلق. رهاتر, آزادتر, خودم.نوعی از خودم.من را نگاه می کند و لبخندی می زند.شادی بی پایان او.چشمهای غلیظ و خالص مشکی او.گم می شوم. فراموش می شوم. در عمق بودن زیادش.در تنگی ای که وسعت نامحدودش اشغال کرده,به سختی نفس می کشم.برای در آغوش گرفتن من پیش میاد.من چقدر از این دستها می ترسم که برای در بر گرفتن من آمده.می خواهد مرا ببرد و دیگر باز نگردد؟دست های او, خودم.خودم را در آغوش می گیرم, چشمها را می بندم. شعری از شاعری گمنام می خوانم. مطمئن نیستم که به خوبی حفظ باشم,ولی باید چیزی خواند.منتظر می شوم سکوت باشد و من. دفعه ی بعد که نگاه می کنم او نیس...
ادامه مطلب
می خواهم به یادش بمانم:شاید او مرا بیش از خودم می شناخت.می گوید می دانی اهل لوامه که هستن؟خود را بدتر از آنچه که هستند نشان می دهند, تا به رستگاری برسند. تو مثل آنها هستی.تو طلای با ارزشی که راحت بدست نمی آیی. ساخته می شوی. متفاوت و خاص.تو قلب جماعت. دوست پیر و جوان من.قلب مهربان تو که امید بخش است و از زندگی سخن می گوید.ذات تو که با ارزش ها عجین شده است. یاد آوری ای که من به خودم می کنم:او فقط بیست و دو سال دارد. چه به سرعت بزرگ شده ای.و این رنج حاصل از آگاهی چقدر تو را خواهد آزرد. نگران نیستم که پیش بینی می کنم و می بینم آینده را. تو الهام بخش خواهی بود. می خواهم حرفهایش جایی ثبت شود. می ترس...
ادامه مطلب
در من صدایی ست که همواره سکوت می کند. دویدنی می خواهد, تضادی با ایستادن های هر روز و هر ساعته.در من که آدم خوبی ست فرشته ای پنهان است, می خواهد امشب بزرگترین شیطان را به بند بکشد.چه خیالی, چه نگاهی!در من یک من دیگر هم نهفته است.گاهی می آید, سلامی می دهد.از سبد خوشی های من لبخندی بر می دارد,چشمکی می ...
ادامه مطلب
مهمان ناخوانده در شب آمد.در تاریکی.در وهم.در گم نامی.درست زمانی که نیاز بود بیاید.مهمان ناخوانده پر از درد بود.پر از تنهایی.گوشه ای آرام نشست و خیره ماند به اعماق تاریک درونش.همان جا که صداها پیچ می خوردند،فریاد می شدند،و در نهایت خفه می شدند.آن جا که ما هیچ یک نبودیم و او نه یک مهمان که همه چیز بود.مهمان ناخوانده تنها آمد.غریبانه نشست و آرام رفت و ما را در ابهام باقی گذاشت که که بود و چرا آمد و چگونه رفت.آری براستی او آدمی عجیب بود.مهمان ناخوانده را دوست داشتم.انسان بود....
ادامه مطلب