
چیزی از تو در درون من مانده است که من را هر شب به دندان می گیرد و با خود می بردشاید پرنده ای بزرگ بال است،برای پروازشاید حیوانی درنده،برای شام...نمیدانم.هر چه هست من چه خوشم بیاید چه نیاید; هر شب بی تاب منتظرم ; بیاید من را به دندان بگیرد...و با خود ببرد... ...
ادامه مطلب
پدر سه سال است که با سال های پرغرور و لجبازش فاصله گرفته است...این مساله را زمانی به وضوح حس می کنم که خیره در آینه می نگرد.زمانی که به آرامی دست روی شانه های ستبرش می گذارم و می پرسم پدرجان صدایم را ...
ادامه مطلب
سیمای منافق در جهان آباد است. این را بهشتیان گفتند.عجب از یقین شما.از چه سخن می گویید؟ اینجا در فراتر از ضمیرتان رازی نهفته است.فضایی بس غریب. نخند ای چهره ی مضحک درون من.قصه ی غصه ی من در بیداری تو خوش است. شب نزدیک است و شباهنگام موقع خفتن است.شب موعد انتقام است.دانه های کشتزار را به کیسه های محافظ می سپارم.یکی هست که سالها سکوت کرده و منتظر خورشید است.آن یکی که من می شناسم از درون مرده است.آن یکی خالق کلام است و کلام یگانه اسلحه ی این چهره ی مضحک است.آن یکی سالها خوبان را قضاوت نمود و صورتک دلقک را به صورت زد.و شب برای او دوست بهتری ست تا او برای شب.نه سخن م...
ادامه مطلب
مهمان ناخوانده در شب آمد.در تاریکی.در وهم.در گم نامی.درست زمانی که نیاز بود بیاید.مهمان ناخوانده پر از درد بود.پر از تنهایی.گوشه ای آرام نشست و خیره ماند به اعماق تاریک درونش.همان جا که صداها پیچ می خوردند،فریاد می شدند،و در نهایت خفه می شدند.آن جا که ما هیچ یک نبودیم و او نه یک مهمان که همه چیز بود.مهمان ناخوانده تنها آمد.غریبانه نشست و آرام رفت و ما را در ابهام باقی گذاشت که که بود و چرا آمد و چگونه رفت.آری براستی او آدمی عجیب بود.مهمان ناخوانده را دوست داشتم.انسان بود....
ادامه مطلب