این را بهشتیان گفتند.عجب از یقین شما.از چه سخن می گویید؟
اینجا در فراتر از ضمیرتان رازی نهفته است.فضایی بس غریب.
نخند ای چهره ی مضحک درون من.قصه ی غصه ی من در بیداری تو خوش است.
شب نزدیک است و شباهنگام موقع خفتن است.شب موعد انتقام است.دانه های کشتزار را به کیسه های محافظ می سپارم.یکی هست که سالها سکوت کرده و منتظر خورشید است.آن یکی که من می شناسم از درون مرده است.آن یکی خالق کلام است و کلام یگانه اسلحه ی این چهره ی مضحک است.آن یکی سالها خوبان را قضاوت نمود و صورتک دلقک را به صورت زد.و شب برای او دوست بهتری ست تا او برای شب.نه سخن می گوید.نه می بیند و نه می خواهد که بداند.و تک تک لحظات او سخت پر از خالی ست.غرور گستاخانه ای دارد از فهم و درکش.نمی دانم.می گویند از اهل بهشت است.شب دراز است.دراز.گمان نکنم اهل دروغ باشد.آری بهشتیان هرگز دروغ نمی گویند.دروغ از من است و از شبی که در تاریکی اش رها شده ام نه از بهشتیان.
برچسب:
نویسنده: آوا رحیمی