گفتگوی سکوت
-
تاریخ: 1397/4/31 ساعت: 2:14
در میانِ گفتگوی سکوت با سکوتِ این و آنِ من، صدای فریادیست که ناشنواست، و از درد به خود می پیچد... دوستان حال میتوانید پراکنده شوید، چون گفتگو با یک مداخله بینتیجه به پایان رسید!
اینجا حیوانی درنده خوابیده است
-
تاریخ: 1397/4/31 ساعت: 2:14
چیزی از تو در درون من مانده است که من را هر شب به دندان می گیرد و با خود می بردشاید پرنده ای بزرگ بال است،برای پروازشاید حیوانی درنده،برای شام...نمیدانم.هر چه هست من چه خوشم بیاید چه نیاید; هر شب بی تاب منتظرم ; بیاید من را به دندان بگیرد...و با خود ببرد... xa0
کلاغ دانای کل
-
تاریخ: 1397/4/31 ساعت: 2:14
اولین داستانی که نوشتم دنیا را به دو دسته تقسیم می کرد، بیابان و جنگل... روزی کلاغ که دانای کل جنگل بود بچه ماری را به دهان گرفت و از بیابان به جنگل برد،کلاغ می دانست برای تعادل وجود تضاد لازم است، ما
خالی شدن
-
تاریخ: 1397/4/31 ساعت: 2:14
گرمی دوش آب سرد،گرمی دوش آب سردهر بار این جمله را تکرار می کنم; سرم را زیر دوش آب سرد می برم...در ناخوداگاهم می دانم که دلم می خواهد خودم را غرق کنم!رامبراند،گویاسامین...رنگ هایش چه بودند؟!یکسال پیش ب
غرور پدر
-
تاریخ: 1397/4/31 ساعت: 2:14
پدر سه سال است که با سال های پرغرور و لجبازش فاصله گرفته است...این مساله را زمانی به وضوح حس می کنم که خیره در آینه می نگرد.زمانی که به آرامی دست روی شانه های ستبرش می گذارم و می پرسم پدرجان صدایم را
نامجو، سیگار، عطر
-
تاریخ: 1397/4/31 ساعت: 2:14
حرفی ندارم... دوست دارم تمام بی رحمی ها را بر خودم تکمیل کنم و از زجر کشیدن برای اولین بار واقعا لذت ببرم! پس سکوت و صبر می کنم... باشد که از درون تغییری ایجاد کند،سخت باشد،غم باشد، سازنده باشد... نام
می شود باز...
-
تاریخ: 1397/4/31 ساعت: 2:14
میشود بازبا بعضی از همین دلخوشیهای سادهزندگیها کرد،مثلاً با آوازِ بیمنظور باد رفت یک طرفیترانهی آسانی را به یاد آورد.میشود با هر چه آشناستآشناتر شد. چمدانی کوچکخیالی روشنراهی معلومبعد هم هوای رفتن به جایی دور!یکی دو کتابِ ورق خورده،خُرده نانی برای کبوتری در راه،سایهسار دو کاج، دوسایه، دوسبزیکیشان سر...
O fortune
-
تاریخ: 1397/4/31 ساعت: 2:14
مردمان قوی درون من،در این روزگار سخت نخ های لرزان جان و روحم را به فرش گسترده ی زندگی متصل کرده ام...مبادا وحشت درون من فریاد شما گردد، بترساند، بترسید ، قطعش کنید...من چشم هایم را بسته ام،زبانم را قف
تکامل
-
تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 0:15
و فرقی ست میان آنچه می پنداشتیم و آنچه واقعیت دارد... میان آنچه درک کرده ام و آنچه که تلاش شده است به من فهمانده شود دنیایی فاصله است که من معلق در آن فریاد می زنم و آشفتگی هایم را به زمین و زمان و آدم ها منتقل می کنم. سپاسگزارم از صبر سختی ها که وجودم را تحمل کرده اند... وجود این تکه سنگ کوچک را که...
Antlers
-
تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 0:15
I wish that I had known in that first minute we metThe unpayable debt that I owed youBecause you'd been abused by the bone that refused youAnd you hired me to make up for thatWalking in that room when you had tubes in your armsThose singing morphine alarms out of tune kept you sleeping and evenAnd I...
آخرین وسوسه مسیح
-
تاریخ: 1396/9/10 ساعت: 16:27
وقتی خدا دنیا را آفرید حتم دارم که خود را توی هچل انداخت.ماهی فریاد می زند: ای خدا مرا کور نکن ،نگذار وارد تور شوم ،ماهیگیر داد می زند: خدایا ماهی را کور کن ،وادارش کن وارد تور شود.خدا به کدامش گوش کند؟ گاهی حرف ماهی را گوش می کند و گاهی حرف ماهی گیر را و این جوریست که دنیا می چرخد. آخرین وسوسه مسیح...
هیچ کس
-
تاریخ: 1396/9/10 ساعت: 16:27
u200dxa0 xa0من هیچ کسم! تو کیستی؟xa0تو همxa0آیا هیچ کسی؟xa0پس ما یک جفتیم.xa0به هیچ کس مگو!xa0مبادا رسوایمان کنند!xa0چه ملال آور است،کسی بودن!xa0چه شرم آور است همچون غوکانxa0نام خود را در سراسر بهارانxa0به منجلابی ستایشگر گفتن! (امیلی دیکنسون )
استفراغ
-
تاریخ: 1396/9/10 ساعت: 16:27
من آدم قوی ای هستم که از هیچ چیز نمی ترسد. هیچ حادثه یا فردی مرا دچار تشویش و نگرانی نمی کند. زندگی من پر از شتاب و قشنگی ست.xa0 بارها این را تکرار می کنم. به دفعات, در تک تک لحظاتی که سالم هستم و می توانم بیاندیشم. من آدمی متظاهر و دو رو هستم که در تنهایی خود غرق شده و این را با تمام وجود حس می کند...
The man
-
تاریخ: 1396/9/10 ساعت: 16:27
[unable to retrieve full-text content]
نوائی
-
تاریخ: 1396/9/10 ساعت: 16:27
غمش در نهانخانه دل نشیندبه نازی که لیلی به محمل نشیندبه دنبال محمل چنان زار گریمکه از گریه ام ناقه در گل نشیندخلد گر به پا خاری، آسان برآرمچه سازم به خاری که در دل نشیند؟پی ناقه اش رفتم آهسته، ترسمغباری به دامان محمل نشیندمرنجان دلم را که این مرغ وحشیز بامی که برخاست، مشکل نشیندعجب نیست خندد اگر گل ...
RAIN
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 20:41
به جز دو دست من، دو چشم من، لبان من به جز دو دست او، دو چشم او، لبان او کس از کسان شهر را خبر نشد. که من میکده ام زقلب او، هزار آرزوی او. کس از کسان شهر را خبر نشد، که این درخت خشک را، من آفریده ام.xa0کس از کسان شهر را خبر نشد، که آبشار شیشه ها فرو شکست و ریخت. و یک زن ازخرابه های قلب من رمید، و مرد...
زنی که من می شناختم
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 20:41
زنی که من می شناختم چشمان درشت و زیبای سیاهی داشت. از اینها که محوشان می شوی. عاشقشان می شوی. دلت می خواهد نگاهشان کنی. شاید فکر کنی نگاهش می کردم, نه, من فقط گاهی اوقات غمش را دوست داشتم که عمیق بود. نگاهش می کردم و بی تفاوتی آغشته به قدرت و عصیانگری و طغیان را می دیدم. او زنی بود که من از او می تر...
رفلکس
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 13:07
و اگر لحظه ای به این نتیجه می رسیدم کهشاید من,واقعی تر از این بازتاب درون آینه هستم!همه چیز متفاوت می شد!لحظه ها می گذرند.بازتاب زمزمه می کند.خواستم بگویم نه,دیدم آینه شکسته است!این چه ظلمی ست میان من و من؟
آن من
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 13:07
فرق است میان بودن و ماندن. چون تفاوت خواستن و توانستن. و یا چون رفتن و بردن؟ رفتن و گریز؟ رفتن و فرار؟ یک لحظه به من وقت بده کمی فکر کنم. خسته ام از این لغات زیبا و بزرگ. اینها که خودم هم نمی فهمم. اینها که تو مجبوری بدانی. ماندن؟ بودن؟ برای چه می دانی؟ یک لحظه به من وقت بده ساده حرف بزنم. واژه ها ر...
خودحرفی
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 13:07
آدم ها را می گویی, می آیند. نخواسته. ندیده.اجباری.xa0 می مانند. به همین سادگی که می گویی می گذرد.xa0آدمها , سخت می روند.بعضا هیچگاه نمی روند. وصل می شوند, به مفاهیم, به اشیا, به افراد.xa0 و تو نقطه ای می شوی برای اتصال!xa0 تو ریسمانی می شوی.xa0 تو هم متصل می شوی.xa0 پاره کن. رها شو. که آزادی همه باق...