همزاد من
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 13:07
من را خیره نگاه می کند. آویزان است. میان زمین و آسمان.معلق. رهاتر, آزادتر, خودم.نوعی از خودم.من را نگاه می کند و لبخندی می زند.شادی بی پایان او.چشمهای غلیظ و خالص مشکی او.گم می شوم. فراموش می شوم. در عمق بودن زیادش.در تنگی ای که وسعت نامحدودش اشغال کرده,به سختی نفس می کشم.برای در آغوش گرفتن من پیش م...
منیر
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 13:07
می خواهم به یادش بمانم:شاید او مرا بیش از خودم می شناخت.می گوید می دانی اهل لوامه که هستن؟خود را بدتر از آنچه که هستند نشان می دهند, تا به رستگاری برسند. تو مثل آنها هستی.تو طلای با ارزشی که راحت بدست نمی آیی. ساخته می شوی. متفاوت و خاص.تو قلب جماعت. دوست پیر و جوان من.قلب مهربان تو که امید بخش است ...
قهوه تلخ
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 13:07
مزه این قهوه تلخ است.xa0 مقابل من اخرین البوم عکاسی است.xa0آمدن ها, رفتن ها, خنده ها, گریه ها.هر چه که بوده, آن چه که پس از این خواهد بود.xa0 مزه این قهوه تلخ تر از تلخ ترین روز زندگی من است. تیرگی!xa0 رنگ پسند.آوازها, نغمه ها, آرواره ها, فریاد ها.xa0 این قهوه ی تلخ را تا پایان داستانم می نوشم. شب د...
سنگ صبور
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 13:07
سنگ صبور. سنگ صبور. سنگ صبوری نیاز دارم به قامت تمام وجودم.xa0که از این افتاده بر زمین, قامتی بلند نمی شود.xa0 عصایی باشد. تکیه ای. پناهی.xa0 بلندم کند.xa0 خواهش می کنم!xa0 سنگ صبور, سنگ صبور نکند تو هم چونان من شکسته و در گوشه ای افتاده ای؟!xa0 هر چه بگندد نمکش می زنند واییی به روزی که بگندد نمک!!!...
آبرو
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 13:07
همینه آبرو.ببین افتاده زمین.حالا برش دار.آهسته.حواست کجاست؟! با توام آخه. مراقب باش نیوفته. بشکنه شکسته ها. دیگه درست بشو نیست. یه دونه ست. تکه. همینه.خودشه. آفرین. دیدی تونستی؟! حالا سنجاق بیار بزن رو سینه ت.هر کی بهت گفت بی آبرو بگو ایناهاش, ببین, زدم اینجا. همینه دیگه. همینو نمی خوای مگه؟!منم داش...
سکوتی برای ذهن
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 14:37
[unable to retrieve full-text content]
ترک
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 14:37
و اولین ها به یاد خواهند ماند. کاش پاک کنی داشتم که پاک می کرد.واقعا نمیدانم.واقعا نمیدانم باید از پاک کن جادویی خود چه بخواهم.چه چیز را،چه کس را،چه وقت را؟ تلنبار شده اید شماهایی که رفتید و شماهایی که در راه هستید. تلنبار شده اید بر خاطره و احساس من.و من پر از غم شده ام از این معصومیتهای ساده ی شما...
خیالت
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 14:37
دستم را بگیر از خیالت بیرونم بکش مگر نمیبینی چطور در این گرداب میپیچم میپوچم میهیچم از خود در خود بر خود فرو میریزم لااقل به خیالت بگو نچرخاندم نهیچاندم نپوچاندم نکوباندم
پس از این
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 14:37
فکر کردم، به گمانم که ساختم.خراب کردم.و حال تکه های جدا از هم تو را می بینم.بی معنی. کوچک. ضعیف.تو دیگر نیستی.مثل صدایی گم شده در میان هیاهو.مثل سایه ای در تاریکی شب.تو دیگر برای من خودت نیستی.از این پس تو همان چیزی می شوی که من می خواهم.همان شکل و صدایی که من به دنبالش هستم.تو شخص دیگری خواهی بود.ب...
تلقین
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 14:37
چون شما بودن.xa0 چون تو بودن.xa0زیر باران قدم زدن.xa0 بستنی خوردن. مردم را نگاه کردن.xa0 چون تو بودن. خالی. پر از خالی شدن.xa0 غریب. صدای آشنا دادن.xa0 آمدن. رفتن. لبخند. هدیه ی نادر و گذرا شدن.xa0 گریه. احساس. عشق.xa0 خوابیدن. رویا دیدن. خواب معشوق دیدن.xa0 چون تو شده ام. پر از زندگی.xa0 پر از شخص ...
حرفی برای گفتن
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 14:37
در رویاهای عجیب من صدایی می آید. زمزمه ای. هشدار تمامیپرتگاهی. برای پرت شدن.آبی. برای غرق شدن.این حنجره. مال من. فریاد زدن.رها شدن.رویاهای عجیب من کابوسی ست.که هر شب به سراغ من می آیند.در سکوت. تنهایی و خاموشی.کابوس های اشنا و غریب من.می مانند. می خوانند. می چرخند. در سر من.می روند. خنده کنان. من ما
جنگ اتفاق
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 14:37
جمع شوید اتاق فکر راه بیندازیم. جنگ اتفاق. حاشیه ی امن تفکرات. جمع شوید کمی رنگ بپاشیم بر در و دیوار مسخره ی این اتاق منطق خیلی واقعی که بوی خاکش اذیت می کند.بوی خاک که چه عرض کنم بوی خون و نجاست.جمع شوید حرف بزنیم. از چه باید گفت؟اصلا حرف نزنیم. نگاه کنیم.به چشمان بی فروغ و مرده ی هم. جمع شوید جمع
جعبه
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 14:37
از همین جعبه ی بزرگ که می بینی بیرون آمده ام. تمام زوایایش را شناخته ام. تمام راه هایش را رفته ام. خالی ست. خالی.چون عاشقانه های من که اکنون می خوانم.این جعبه ی بزرگ را خودم ساخته ام. داخلش نشسته ام.درونش را نگریسته ام. که شاید این ,من و من, این شدم.بازی ست. بازی.جملات قشنگی ساخته ام. حرفهای خوبی ز
باران
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 14:37
در این سنگفرش ها که قدم می زنم. که قدم می زنیم.آن یکی آن جا. این یکی اینجا.این روز ابری که من دوست دارم.و بارانی که باریدن خواهد گرفت.قدم های تند و بلند تو. من که عقب مانده ام.تو که برمی گردی. پشت را نگاه می کنی. می خندی.من که همیشه بی دلیل ترسیده ام.. نگاهت می کنم. می خندم. ولی...تو گویی واقعا در ح
خیال من و من
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 14:37
در من صدایی ست که همواره سکوت می کند. دویدنی می خواهد, تضادی با ایستادن های هر روز و هر ساعته.در من که آدم خوبی ست فرشته ای پنهان است, می خواهد امشب بزرگترین شیطان را به بند بکشد.چه خیالی, چه نگاهی!در من یک من دیگر هم نهفته است.گاهی می آید, سلامی می دهد.از سبد خوشی های من لبخندی بر می دارد,چشمکی می
بهشتیان هرگز دروغ نمی گویند
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 15:45
سیمای منافق در جهان آباد است. این را بهشتیان گفتند.عجب از یقین شما.از چه سخن می گویید؟ اینجا در فراتر از ضمیرتان رازی نهفته است.فضایی بس غریب. نخند ای چهره ی مضحک درون من.قصه ی غصه ی من در بیداری تو خوش است. شب نزدیک است و شباهنگام موقع خفتن است.شب موعد انتقام است.دانه های کشتزار را به کیسه های محاف...
پایک
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 15:44
پایک ناتوان من دیگر راه نمی رود. به زمین پیوندش داده اند. چه عذابی.کرامت در چند گامی ایستاده است و او نمی رسد. پایک من شبی طویل بود.از رذائل هیچ شد.پیلی قوی.از حقایق چون مور شد. حقیقت با تو چه کرد؟ تهذیب نفس چه شد؟ پایک من، پای دیروز فرشتگانی ست که به گناه میوه ای ممنوعه شیطان شدند. و زمین پایک من، ...
در ستایش افکار
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 15:44
نسق صیانت حایل
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 15:44
و این خویشتن خویش است که حیران از قدرت سکوت مصرانه می نگرد و این القای نگاه خیره اش خیره می کند و می پرسد:'که کجاست آن پراش احساسات عاشقانه ی بشری ات؟!'من در حسرت تجربه ی زمان هستم و اجازه ی ورود به دایره ی حوادث به من داده نمی شود.من شنیده ام که چگونه پراش احساسات عاشقانه ی بشری هر کس را به دری ران...
مهمان ناخوانده
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 15:44
مهمان ناخوانده در شب آمد.در تاریکی.در وهم.در گم نامی.درست زمانی که نیاز بود بیاید.مهمان ناخوانده پر از درد بود.پر از تنهایی.گوشه ای آرام نشست و خیره ماند به اعماق تاریک درونش.همان جا که صداها پیچ می خوردند،فریاد می شدند،و در نهایت خفه می شدند.آن جا که ما هیچ یک نبودیم و او نه یک مهمان که همه چیز بود...