
و این خویشتن خویش است که حیران از قدرت سکوت مصرانه می نگرد و این القای نگاه خیره اش خیره می کند و می پرسد:'که کجاست آن پراش احساسات عاشقانه ی بشری ات؟!'من در حسرت تجربه ی زمان هستم و اجازه ی ورود به دایره ی حوادث به من داده نمی شود.من شنیده ام که چگونه پراش احساسات عاشقانه ی بشری هر کس را به دری راند و خود عاقبت عقب نشست.یادآور گفته ی زالی می شوم که حماسه ی چرخه های زندگی را می خواند و او بود که بدرستی درک کرد تلاش برای بقای داستان،بازی نمادینی ست و دو راهی آغازین داستانی دگر.و این غرور هرگاه که می آید،ندا می دهد و بر خود می بالد.می بیند که خود را هر بار بزرگت...
ادامه مطلب