
پایک ناتوان من دیگر راه نمی رود. به زمین پیوندش داده اند. چه عذابی.کرامت در چند گامی ایستاده است و او نمی رسد. پایک من شبی طویل بود.از رذائل هیچ شد.پیلی قوی.از حقایق چون مور شد. حقیقت با تو چه کرد؟ تهذیب نفس چه شد؟ پایک من، پای دیروز فرشتگانی ست که به گناه میوه ای ممنوعه شیطان شدند. و زمین پایک من، زمین بهشتی ست که آدم بر اصرار ماندن در آن کوشید و نماند. تو بمان.من به یاد سوگندها خیانت نمی کنم.رها نمی کنم.هر چند بی ارزش شده باشی. ذره نفسی که در آخرین قطره ی جانت مانده. تو را به بودن وا می دارد.ع...
ادامه مطلب
و این خویشتن خویش است که حیران از قدرت سکوت مصرانه می نگرد و این القای نگاه خیره اش خیره می کند و می پرسد:'که کجاست آن پراش احساسات عاشقانه ی بشری ات؟!'من در حسرت تجربه ی زمان هستم و اجازه ی ورود به دایره ی حوادث به من داده نمی شود.من شنیده ام که چگونه پراش احساسات عاشقانه ی بشری هر کس را به دری راند و خود عاقبت عقب نشست.یادآور گفته ی زالی می شوم که حماسه ی چرخه های زندگی را می خواند و او بود که بدرستی درک کرد تلاش برای بقای داستان،بازی نمادینی ست و دو راهی آغازین داستانی دگر.و این غرور هرگاه که...
ادامه مطلب