مردمان قوی درون من،در این روزگار سخت نخ های لرزان جان و روحم را به فرش گسترده ی زندگی متصل کرده ام...مبادا وحشت درون من فریاد شما گردد، بترساند، بترسید ، قطعش کنید...
من چشم هایم را بسته ام،زبانم را قفل زده ام،قلبم را کشته ام...بی من نبینید،بی من نشنوید...وفادار بمانید. یا هم نه!
نه در این فقر و سختی و تنهایی!
با من بگریید...با من فریاد شوید...
که مرگ من هم مراسمات مقدسی دارد و باید اوازی خوانده شود...
زال پیر آواهای مقدس من زمزمه کند ، رقاص آواهایم برقصد...
اکنون باز شب است و فرصتی برای زندگی ست...
سکوت به وقت تنهایی من.مردمان وفادار و زیاد درون من جمع شوید،می خواهم قصه ای از خودم برایتان بگویم.
که در آن ، من قهرمان هیچ کس نیستم.
که در آن ، من هیچ نیستم...
جز فریاد شما ، و شما ، فریاد من; از انزجاری گریزناپذیر
رنج های تراژیک زندگی هنر گناه نیست...
ما را در سایت هنر گناه نیست دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 39 تاريخ: يکشنبه 31 تير 1397 ساعت: 2:14