اولین داستانی که نوشتم دنیا را به دو دسته تقسیم می کرد، بیابان و جنگل... روزی
کلاغ که
دانای کل جنگل بود بچه ماری را به دهان گرفت و از بیابان به جنگل برد،کلاغ می دانست برای تعادل وجود تضاد لازم است، مار بزرگ شد، یک جنگلی کامل و قدرتمند،بیابان در صدد باز پس گرفتن او آمد که او قدرتمندترین موجود و پادشاه کل بود،راز جنگل را خوب می شناخت،جنگلی ها مراقبش بودند بازنگردد،اصل را نداند،غریزه اش خاموش شود... این داستان را وقتی پانزده ساله بودم نوشتم...
شاید میان حباب شیشه ای! خود نشسته بودم و می نوشتم،نمی دانم...یادم هست که در قسمتی اهل جنگل وقتی وارد جنگ با بیابان شدند از کلاغ پرسیدند:"برای چه این موجود خبیث و قدرتمند را به میان آوردی،حال که نه در میان ماست نه سمت بیابان و گریخته است اگر بازگردد او طرف چه کسی خواهد بود؟!"
پاسخ داد:" سمت کسانی که لایق دوست داشتن او و دوست داشته شدن توسط او هستند"
این داستان را وقتی پانزده ساله بودم نوشتم و دور انداختم،و مثل هر کار دیگرم سالها طول کشید تا معنای واژه هایی را که می نویسم درک کنم،تجربه کنم...
اینکه دنیا دو قسمت داشت:بیابان و جنگل...
و من از خود می پرسیدم که در این قسمت که مار گریخت و هیچ کس او را نمی یافت کجا رفته بود و چه می کرد؟! دنیای دیگری ساخته بود؟! خودش را کشته بود؟! مار کلاغ را خورده بود چون از دست او عصبانی بود؟! او را مسوول سرگشتگی خود می دید؟!
امروز پاسخ را یافته ام: مار آسوده و بی مسوولیت ابلهانه زیر شن های بیابان خوابیده بود...و خواب جنگل را می دید، و شاد بود. هنر گناه نیست...
ما را در سایت هنر گناه نیست دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 63 تاريخ: يکشنبه 31 تير 1397 ساعت: 2:14