RAIN

خرید بک لینک

به جز دو دست من، دو چشم من، لبان من به جز دو دست او، دو چشم او، لبان او کس از کسان شهر را خبر نشد. که من میکده ام زقلب او، هزار آرزوی او. کس از کسان شهر را خبر نشد، که این درخت خشک را، من آفریده ام.
کس از کسان شهر را خبر نشد، که آبشار شیشه ها فرو شکست و ریخت. و یک زن ازخرابه های قلب من رمید، و مردی از خرابه های قلب او گریخت.
بجز دو قلب ما، درون خانه ای ز خانه های شهر، کس از کسان شهر را خبر نشد، که کشتن است عشق، عشق کشتن است.
کس از کسان شهر را خبر نشد، که مردن است عشق، عشق مردان است.
کنون برهنه ایستاده ام میان چار راه شهر. شفای من، درون خانه ای ز خانه های شهر نیست. شفای من درون قلب عابران چار راه نیست. شفای من درون ابرهای روی کوههاست. شفای من درون برفهاست.
برهنه ایستاده ام میان چار راه شهر. »ببار! هان ببار! هان ببار! ابر! « و نعره میزنم: که گر چه مرده قلب من، ولی نمرده روح من. » ببار! هان ببار! هان ببار ابر!

هنر گناه نیست...

ما را در سایت هنر گناه نیست دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 22 تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 20:41

صفحه بندی