مهمان ناخوانده در شب آمد.در تاریکی.در وهم.در گم نامی.درست زمانی که نیاز بود بیاید.مهمان ناخوانده پر از درد بود.پر از تنهایی.گوشه ای آرام نشست و خیره ماند به اعماق تاریک درونش.همان جا که صداها پیچ می خوردند،فریاد می شدند،و در نهایت خفه می شدند.آن جا که ما هیچ یک نبودیم و او نه یک مهمان که همه چیز بود.مهمان ناخوانده تنها آمد.غریبانه نشست و آرام رفت و ما را در ابهام باقی گذاشت که که بود و چرا آمد و چگونه رفت.آری براستی او آدمی عجیب بود.مهمان ناخوانده را دوست داشتم.انسان بود.