در این سنگفرش ها که قدم می زنم. که قدم می زنیم.
آن یکی آن جا. این یکی اینجا.
این روز ابری که من دوست دارم.
و بارانی که باریدن خواهد گرفت.
قدم های تند و بلند تو. من که عقب مانده ام.
تو که برمی گردی. پشت را نگاه می کنی. می خندی.
من که همیشه بی دلیل ترسیده ام.. نگاهت می کنم. می خندم. ولی...
تو گویی واقعا در حال رفتنی. می دوم. قدمهایی که عقب مانده ام. قد سالها فاصله. آن قدر که فکر می کنم شاید نه من بوده ام نه تو.
بارانی که باریدن گرفته. آن ها و اینهایی که می آیند و می روند. این سنگفرشی که بر آن ایستاده ام.ای تنهای من.حال که من تنها مانده ام و این روز ابری که از آن متنفرم.سنگفرش منفور. این نحس ها که رد می شوند.من هم باران می شوم.می بارم. بر سر و رویت. که شاد و خندان می روی. و کسی که در پشت توست. عقب مانده. بدو... رهایش کن. بگذار او هم باران شود.
ما را در سایت هنر گناه نیست دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 12