فکر کردم، به گمانم که ساختم.
خراب کردم.
و حال تکه های جدا از هم تو را می بینم.
بی معنی. کوچک. ضعیف.
تو دیگر نیستی.
مثل صدایی گم شده در میان هیاهو.
مثل سایه ای در تاریکی شب.
تو دیگر برای من خودت نیستی.
از این پس تو همان چیزی می شوی که من می خواهم.
همان شکل و صدایی که من به دنبالش هستم.
تو شخص دیگری خواهی بود.
با صدای من. با سایه ی من.
که فکر می کند.
می سازد.
و خراب می کند.
تو قسمتی از من خواهی شد. کمی غلیظ تر.
معنادار، بزرگ، قوی.
و آری.این است تمام آنچه بین من و توست
ما را در سایت هنر گناه نیست دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 26