من را خیره نگاه می کند. آویزان است. میان زمین و آسمان.
معلق. رهاتر, آزادتر, خودم.نوعی از خودم.
من را نگاه می کند و لبخندی می زند.شادی بی پایان او.
چشمهای غلیظ و خالص مشکی او.
گم می شوم. فراموش می شوم. در عمق بودن زیادش.
در تنگی ای که وسعت نامحدودش اشغال کرده,به سختی نفس می کشم.
برای در آغوش گرفتن من پیش میاد.
من چقدر از این دستها می ترسم که برای در بر گرفتن من آمده.می خواهد مرا ببرد و دیگر باز نگردد؟
دست های او, خودم.
خودم را در آغوش می گیرم, چشمها را می بندم. شعری از شاعری گمنام می خوانم. مطمئن نیستم که به خوبی حفظ باشم,ولی باید چیزی خواند.
منتظر می شوم سکوت باشد و من. دفعه ی بعد که نگاه می کنم او نیست. رفته است. رها کرده است.من می فهمم.
حیرت می کنم:
که چرا خودم را کشته ام؟!
ما را در سایت هنر گناه نیست دنبال میکنید
برچسب: همزاد, نویسنده: بازدید: 6