می گفتم می خواهی چکار کنی؟! می گفت تصمیمی ندارم,هر چه پیش بیاید.
امروز به دیدنش رفتم. همان چشمان درشت و سیاه خیره کننده را داشت. ولی نه. دقت که می کنی چندان هم زیبا نیست. مثل همه ی ادمهاست.همه ی زنها که می توانی با یک تشبیه اشتباه زیبا ببینی. و امروز من او را بیش تر از هر وقت دیگری شبیه به دیگران دیدم. یک آدم خیلی خیلی عادی و بیخود. ولی کمی مهربان تر. تسلیم تر. مطیع تر. نمی دانستم باید دوستش بدارم یا برایش افسوس بخورم. بهایی پرداخته بود برای باورهایش. من این را می دانستم.
ولی باز هم چیزی فراتر از دیگران داشت.من نمی دانم. نمی دانم او چه دارد که من می روم و چه دارد که باز میگردم.
زنی که من می شناسم دیگر همانی نیست که می شناختم. عجیب تر شده است. پوشیده تر. رهاتر. قوی تر. غمگین تر. دیگر نگاهش هر سویی نمی دود, مستقیم و خیره می نگرد.
زنی که می شناسم به من می گوید که چشمانی سیاه و خیره کننده دارم.
من از این می ترسم. منی که او می شناخت. منی که او می شناسد.
اویی که بخواهد برود. و من هیچ نداشته باشم.
برود و بازنگردد.
هنر گناه نیست...ما را در سایت هنر گناه نیست دنبال میکنید
برچسب: شناختم, نویسنده: بازدید: 20