زنی که من می شناختم

خرید بک لینک
زنی که من می شناختم چشمان درشت و زیبای سیاهی داشت. از اینها که محوشان می شوی. عاشقشان می شوی. دلت می خواهد نگاهشان کنی. شاید فکر کنی نگاهش می کردم, نه, من فقط گاهی اوقات غمش را دوست داشتم که عمیق بود. نگاهش می کردم و بی تفاوتی آغشته به قدرت و عصیانگری و طغیان را می دیدم. او زنی بود که من از او می ترسیدم. گاهی حتی دیوانه بود. دیوانه ای که همه جا یافت نمی شود. خودش هم این را می دانست. باعث شده بود برای من غیرقابل دسترس شود.گاهی فکر می کردم آخر داستان او به کجا می رسد؟! و پاسخی نمی یافتم. از خودش می پرسیدم. نگاهم می کرد, می گفت. مگر اهمیتی دارد؟! هر چه هست پایان برای من خوش است. دروغ می گفت. دروغ.می اندیشیدم که چه خودپسند احمقی!

می گفتم می خواهی چکار کنی؟! می گفت تصمیمی ندارم,هر چه پیش بیاید.

امروز به دیدنش رفتم. همان چشمان درشت و سیاه خیره کننده را داشت. ولی نه. دقت که می کنی چندان هم زیبا نیست. مثل همه ی ادمهاست.همه ی زنها که می توانی با یک تشبیه اشتباه زیبا ببینی. و امروز من او را بیش تر از هر وقت دیگری شبیه به دیگران دیدم. یک آدم خیلی خیلی عادی و بیخود. ولی کمی مهربان تر. تسلیم تر. مطیع تر. نمی دانستم باید دوستش بدارم یا برایش افسوس بخورم. بهایی پرداخته بود برای باورهایش. من این را می دانستم.

ولی باز هم چیزی فراتر از دیگران داشت.من نمی دانم. نمی دانم او چه دارد که من می روم و چه دارد که باز میگردم.

زنی که من می شناسم دیگر همانی نیست که می شناختم. عجیب تر شده است. پوشیده تر. رهاتر. قوی تر. غمگین تر. دیگر نگاهش هر سویی نمی دود, مستقیم و خیره می نگرد.

زنی که می شناسم به من می گوید که چشمانی سیاه و خیره کننده دارم.

من از این می ترسم. منی که او می شناخت. منی که او می شناسد.

اویی که بخواهد برود. و من هیچ نداشته باشم.

برود و بازنگردد.

هنر گناه نیست...

ما را در سایت هنر گناه نیست دنبال می‌کنید

برچسب: شناختم, نویسنده: بازدید: 20 تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 20:41

صفحه بندی